داستان اسنیپ با یک «اگر» دشوار گره خورده است: آیا او بدون علاقهاش به لیلی پاتر هم علیه ولدمورت میایستاد؟ پاسخ قطعی در کتاب وجود ندارد، چون آن زندگی هرگز رخ نداده است. اما میتوانیم از انتخابهایی که واقعاً کرده، بفهمیم انگیزه آغازینش چه بوده و آیا در همان نقطه متوقف مانده است.
نقطه چرخش، خطر برای لیلی بود
اسنیپ پیشگویی را به ولدمورت رساند و وقتی فهمید خانواده پاتر هدف قرار گرفتهاند، نخست برای نجات لیلی دستبهدامن او شد. بعد نزد دامبلدور رفت. این ترتیب برای داوری اخلاقی مهم است: او در ابتدا از سر مخالفت اصولی با خشونت مرگخواران برنخاست. خطر برای کسی که دوستش داشت، او را وادار کرد نتیجه کار خود را ببیند. حتی در آن لحظه هم نمیتوان آسیب واردشده به جیمز و هری را از داستان حذف کرد.
اگر لیلی در زندگی اسنیپ نبود، انگیزهای که او را از همان مسیر بیرون کشید از میان میرفت. شاید تجربهای دیگر در آینده تغییرش میداد؛ اما این فقط یک امکان خیالی است، نه نتیجهای که متن تأیید کند. به همین دلیل، گفتن اینکه اسنیپ «در هر حال» به جبهه هری میپیوست بیش از اندازه مطمئن است.
آیا سالهای بعد فقط ادامه یک عشق بود؟
بااینحال، وفاداری اسنیپ را نمیتوان به یک احساس ساده فروکاست. او سالها بهعنوان جاسوس کار میکند، خطر لو رفتن را میپذیرد و در مدرسه از هری محافظت میکند، در حالی که رفتار روزمرهاش با او و برخی دانشآموزان همچنان آزاردهنده است. این دو واقعیت کنار هم میمانند. فداکاریهای پنهانیاش، تحقیرهای آشکارش را از بین نمیبرند.
در سالهای پایانی، دامبلدور مسئولیتهایی به او میسپارد که فراتر از حفظ یاد لیلیاند؛ اسنیپ در نقشه شکست ولدمورت نقشی آگاهانه دارد. میشود استدلال کرد که پشیمانی اولیه به تعهدی پایدار تبدیل شده است. اما نمیتوان با اطمینان گفت اگر آن جرقه شخصی هرگز وجود نداشت، چنین تعهدی شکل میگرفت.
جذابیت اسنیپ همین پاسخ ناراحتکننده است: کار درست همیشه از انگیزهای پاک شروع نمیشود و انجام کارهای بزرگ هم آدم را از پاسخگویی درباره آسیبهایی که زده معاف نمیکند. بدون لیلی، شاید داستان او اصلاً به این نقطه نمیرسید؛ با لیلی هم روایتش به قصه یک قهرمان بینقص تبدیل نمیشود.




دیدگاهها
در حال بارگذاری دیدگاهها…