دراکو از همان برخورد نخست در هاگوارتز میکوشد با نام خانوادگیاش جایگاه بسازد. به رون و هرماینی توهین میکند و از قدرت پدرش حرف میزند. اگر فقط این صحنهها را ببینیم، ترسهای سالهای بعدش را نادیده میگیریم. اگر فقط ترسهایش را ببینیم، آسیبی را که خودش به دیگران زده کوچک میکنیم.
پیش از آنکه بترسد، آزار میداد
دراکو در مدرسه صرفاً کودکی نیست که مجبور شده عقاید بزرگترها را تکرار کند. او بارها از تحقیر همکلاسیها لذت میبرد و برای جلب رضایت اطرافیانش مرزهای اخلاقی را عقب میبرد. فضای خانه مالفویها این رفتار را توضیح میدهد: برتری خون و نزدیکی به قدرت برایشان ارزش است. اما توضیحدادن منشأ یک رفتار، مسئولیت شخص را حذف نمیکند. همسنهای او هم زیر فشار خانواده و مدرسه زندگی میکنند و انتخابهای یکسانی ندارند.
مأموریت سال ششم چه چیزی را عوض میکند؟
وقتی ولدمورت کشتن دامبلدور را به او میسپارد، اقتدار نمایشی دراکو فرو میریزد. کار برای او وسیلهای برای نمایش قدرت نیست؛ تهدیدی علیه خودش و خانوادهاش است. در اتاق نیازمندیها منزوی میشود و روی برج، با وجود فرصت، نمیتواند دامبلدور را بکشد. این ناتوانی نشانه پاکی کامل او نیست. تلاشهایش برای رسیدن به هدف، دیگران را در خطر گذاشتهاند. اما نشان میدهد میان زبان خشونتبارِ آموختهشده و انجام قتل فاصلهای هست که خودش هم از آن وحشت دارد.
در سال آخر، وقتی باید هری را شناسایی کند، تردیدش دوباره دیده میشود. روایت به او لحظهای برای عقبکشیدن میدهد، نه صحنهای بزرگ برای قهرمانشدن. خانواده مالفوی در پایان بیشتر به نجات یکدیگر فکر میکنند تا پیروزی آرمان ولدمورت. این تغییر مهم است، اما گذشته را پاک نمیکند.
خواندن داستان دراکو از زاویه ترس، ارزش دارد؛ چون نشان میدهد فاصله گرفتن از عقیده خانواده چقدر دشوار است. اما همان دشواری نباید بهانهای شود تا قربانیان رفتار او از تصویر حذف شوند.
دراکو را میشود نوجوانی دید که در محیطی مسموم تربیت شد، از همان محیط سود برد و وقتی نوبت پرداخت بهای واقعی رسید، ترسید. این تصویر از دو برچسب ساده صادقانهتر است. آدمها میتوانند هم تحت فشار باشند و هم به دیگران فشار بیاورند؛ فهمیدن ترس دراکو فقط آغاز داوری درباره اوست، نه پایان آن.




دیدگاهها
در حال بارگذاری دیدگاهها…