حتی وقتی میدانیم نامهای از هاگوارتز در راه نیست، تصویرش جذاب میماند: کسی نام ما را میداند و میگوید برای دنیایی بزرگتر از آنچه میشناختیم جا داریم. این انتظار فقط آرزوی داشتن چوبدستی و کلاس پرواز نیست. در آغاز داستان، نامه برای هری پاسخی به سالهایی است که به او گفتهاند مزاحم و بیاهمیت است.
نامه، پیش از جادو، نشانی از دیدهشدن است
هری در خانه دورسلیها اتاق و انتخاب چندانی ندارد. نامهای که با نام او میرسد، نخستین نشانه روشن است که کسی بیرون آن خانه وجودش را جدی گرفته. هاگوارتز برای او فقط مدرسهای عجیب نیست؛ جایی است که قرار است درباره خانوادهاش چیزی بفهمد و آدمهایی را پیدا کند که تجربهاش را میشناسند. خواننده هم ممکن است با همین احساس همراه شود، حتی اگر زندگیاش شبیه زندگی هری نباشد.
بسیاری از ما دورهای داشتهایم که جمع فعلیمان کوچک یا نامناسب به نظر میرسیده است. خیال رسیدن یک دعوتنامه، شکل داستانی همان امید است: شاید جایی باشد که تواناییهایم را بفهمند و لازم نباشد مدام خودم را توضیح بدهم. این احساس الزاماً فرار از زندگی واقعی نیست. گاهی قصه نامی برای نیازی میدهد که در زندگی روزمره مبهم مانده است.
خود هاگوارتز هم خانه بینقصی نیست
اگر فقط تالار بزرگ، شمعها و قطار را به یاد بیاوریم، فراموش میکنیم مدرسه برای هری و دوستانش گاهی ترسناک و ناعادلانه است. تبعیض میان گروهها، معلمهای آسیبزننده و خطرهای واقعی در راهروها حضور دارند. با وجود این، آنچه هاگوارتز را در خیال ما نگه میدارد، بیعیببودنش نیست. در همان محیط ناقص، دوستیهایی شکل میگیرند که به بچهها امکان میدهند جای خود را بسازند.
این خیال گاهی در بزرگسالی هم برمیگردد، وقتی شغل یا شهری تازه میخواهیم و هنوز نمیدانیم کجا خودمان هستیم. نامه هاگوارتز برای چنین لحظهای استعاره آمادهای شده است.
برای همین، نامهای که هنوز منتظرش هستیم شاید آدرس یک قلعه نداشته باشد. شاید دعوتی باشد به جمعی که در آن کنجکاویمان عجیب شمرده نشود، دوستیها فقط برای روزهای آسان نباشند و بتوانیم نام خودمان را با صدای بلند بشنویم. داستان به این خواسته شکل و رنگ داده است؛ برآوردهکردنش، در زندگی واقعی، معمولاً با پیدا کردن و ساختن همان جمع شروع میشود.




دیدگاهها
در حال بارگذاری دیدگاهها…